• بسم الله الرحمن الرحیم

سلام زندگی

من در اين اردو بسيار
آموختم؛ جاودانگي و مردانگي و ايثار و دلاوري را آموختم و زماني كه بر سر مزار شهيد
علم الهدي بودم و زماني كه ايشان را براي لحظه‌اي حس كردم و زماني كه ايشان در همان
لحظه دعاي من را بر آورده كردند و خود را واسطه قرار دادند ، ايمان پيدا كردم كه
شهدا زنده‌اند و جاودانند و هنگامي كه شنيدم چهل جوان يك ارتش عراقي را شكست دادند،
در عظمت و لطف و بخشش پروردگار ماندم، آخر مگر در جهان مادي ما چنين چيزي ممكن است؟


اردوي مناطق دوره 32آري
من در هويزه رسم آسماني شدن و نگاه كردن به زيبايي و درك طلوع خورشيد و معناي واقعي
پاكي آب را آموختم و در دهلاويه ستارگان و ماه و خورشيد و كهكشان‌ها را لمس كردم و
در آغوش گرفتم و فتح كردم، كاري كه علم به آن نخواهد رسيد و فقط كار جنون و عشق است
و در طلاييه، طمع زيباي زندگي و جوانمردي و روشني و مهرباني و جانفشاني را چشيدم و
در اروندكنار راه مستقيم و جاودانگي و پاكي را در پيش گرفتم و پيوند خون و آب را
ديدم و در مسجد جامع خرمشهر صداي اذان خون و اقامه دلاوري و نماز شهادت را شنيدم و
در نهايت اوج سفر رويايي‌مان در شلمچه در اوج وجود و غروب خورشيد و چشماني اشك بار
و موج خون و تلاطم جنون و با زباني توبه گو و بدني بي وزن، سفيدي را حس كردم و پر
پرواز را در دستانم گرفتم و تك تك اعضاي بدنم پاك شدند.

به بهشت و كربلاي وطنم
در نزديكي حرم شش گوشه رفتم و به زانو در آمدم و به زمين افتادم و ديگر توان بلند
شدن نداشتم و با خاكش پاك شدم و اميدوارم كه از اين پس هم پاك و خاكي باشم. الهي
آمين.

ما واقعاً انتخاب شده
بوديم و آن هايي كه نيامدند، اشتباه بزرگي كردند و طمع شيرين عسل را از دست دادند و
اميدوارم كه قسمت‌شان شود زيرا تا نروند درك نميتوانند بكنند و به برادران كوچكتر
خودم سفارش ميكنم كه به اين اردو بروند زيرا هيچ اردوي ديگري نه اصفهان و نه مشهد و
… به پاي اين اردو نمي‌رسند . هر چند كه آن شهيدان الآن كبوتراي حرمن.

بچه‌ها واقعاً آموختند،
زيرا در مراسم افتتاحيه هيچ فردي حرفي براي گفتن نداشت، امّا در مراسم اختتاميه نه
، در مراسم اختتاميه همه احساسات خود را بازگو ميكردند و دريايي از نور ايجاد شده
بود و موجي با اشك بچه ها همه را غرق تفكر كرده بود و چه قدر زيبا بود. به شكلي كه
حاضرم تمام لحظات زندگي خود را با آن لحظات عوض كنم. زيرا در آن لحظات من با تمام
وجودم فرشتگان و ستارگان را حس مي‌كردم.

مثلاً ما در اين اردو
فهميديم شهيد علم الهدي و يارانش چه قدر شبيه امامشان شهيد شدند؛ زيرا هم تشنه
بودند و هم تعدادشان كم بود و هم در محاصره بودند و هم مي‌دانستند كه شهيد مي‌شوند
و هدف‌شان شهادت بود و هم بدنشان زير تانك هاي شياطين له شد و هزار دليل ديگر و خوش
به حال آناني كه پر كشيدند.

بعضي از هم دوره اي هاي
ما به اين اردو نيامدند تا درس بخوانند تا در نهايت در آزمون مدرسه‌ي خوبي قبول
شوند ولي آناني كه آمدند در آزمون ورودي شرف شركت كردند و همه قبول شدند و پاك پاك
شدند ولي وقتي فردي به مدرسه خوبي مي رود تازه كارش شروع ميشود پس كار ما هم تازه
شروع شده است . پس (( يا علي ))

با تشكر از دبيران و دانش‌آموزان دوره‌ي 32 مدرسه راهنمايي مفيد 1 كه من را غرق
وجود خود كردند . هنوز امضاهايتان را دارم و فكرتان در وجود و ذهنم جاودان خواهد
بود.

شهدا را ياد كنيد حتي
با يك صلوات.

و اي شهدا :

در باغ شهادت را نبنديد

به ما بيچارگان زان سو
نخنديد . . .

نويسنده : سعيد عسكريان
سوّم شهيد رجايي

یک کامنت:

  1. ان شاء الله قسمت بشه كه ما هم بريم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *