• بسم الله الرحمن الرحیم

بچه ها ناراضی باشید

مدرسه ی ما، حیاط نسبتا بزرگی داشت. کلی هم کلاس با نیمکت هایی که رنگ کهنگی داشتند و هر کدام سه دانش آموز را تحمل می کردند. تقریبا روی همه ی نیمکت ها هم خط هایی بود که مرز هر نفر را روی نیمکت مشخص می کرد. کلاس های مدرسه، بعضی کوچک و بعضی بزرگ بودند. اما همه قدیمی بودند و دو طرف راهرویی طولانی بودند که دری بزرگ و فلزی، با میله هایی که جلوی شیشه های بزرگش ردیف شده بود، دو قسمتش کرده بود. ساختمانی یک طبقه، کنار حیاطی نسبتا بزرگ …

از وسط حیاط مدرسه، دو سرسره ی بزرگ که با آسفالت روکش شده بود، سرک کشیده بود و پله هایی داخل حجم این سرسره ها بود که تا نقطه ی تاریک و نامعلومی ادامه داشت، این مایه ی وحشت، پناهگاهی بود که مشابه ش در خیلی از مدارس قد کشیده بود و من حتی وقتی بعد از سال 67 در پناهگاه زیر زمینی حیاط مدرسه نمایشگاه کاردستی های بچه ها را گذاشتند، از ترس تصوراتی که از انتهای آن پله های آجری داشتم، برای دیدن رطوبت سنجی که خودم ساخته بودم هم نرفتم.

کودکی ما و کودکی امروز، بسیار تفاوت کرده؛ اما جالب است که ظاهرا غر زدن ها، مستقل از شرایط است!

3 Comments:

  1. از خوانندگان گرامي عذرخواهي ميكنم. چون مطلب من شايد هيچ ربطي به محتواي این وبلاگ نداشته باشد اما به صاحبش چرا…

    سلام
    يادم هست روزي رو كه گفتيد حواسمون باشه گروه دوستيمون از هم نپاشه…
    يادم هست كه همون موقع هم تو ذهنم بود كه اين امر محقق نميشه…
    و نشد…
    البته نه اينكه كاملا قطع شد…
    اما يك سري سوءتفاهم ها باعث شد كه…
    الحمدلله بعد از يه دوره كوتاه بيخبري هنوز با صاحب “كوير2” جور جورم…
    “ققنوس” هم كه هنوز گرفتار همون سوءتفاهمات مذكوره…
    بقيه هم كم و بيش هستن مثل “ليزارد” و “محمود” و “اكيپ شهرستونك” و…
    اما…
    هيچي…
    سرتونو درد آوردم…
    به هر حال همه ي ما مشغله هاي خاص خودمونو داريم ديگه…
    اي كاش ميشد شرايط رو به اون دوران طلايي نزديك كرد…(انقدر عقلم ميرسه كه برگشت زمان ممكن نيست!)
    كي ميدونه شايد فرجي شد…
    فعلا ياعلي!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *