• بسم الله الرحمن الرحیم

بوی شهادت می آمد از آنجا …

بوي پيراهن يوسف هر بار صحبت جديدي با من دارد. هميشه با شنيدن بوي پيراهن يوسف به ياد شهدا مي‌افتم و امروز اولين شهيد، شهيد همت است که وارد ذهنم مي‌شود.
همت با همت بلندش به بلنداي آسمان پرواز کرد و بدن خاکي را در زمين باقي گذاشت.
چه بگويم از شهيد که شهيد چراغي است برفراز راه ما. هر شهيد تکه‌اي از نور حقيقت است و هدف واقعي را به ما مي‌بخشد.
يادش به خير… سال پيش که اولين بار در مراسم هفته‌ي شهدا بوي پيراهن يوسف را شنيدم، نمي‌دانستم که بوي پيراهن يوسف هنوز هم وجود دارد. ولي بعد از چند روز بوي پيراهن را تجربه‌کردم. بوي آشناي يک پيراهن؛ اما نه پيراهن يوسف که بوي پيراهن يوسف را جوانمرداني چون يعقوب مي‌شنوند.
بويي آشنا داشت. بوي خون، بوي خاک، بوي شهادت، بوي شهادت نوري تاجر و اين غذاي واقعي است، غذاي روح. چيزي که قوت غالب شهدا بود.
شهدا آن‌قدر راه را هموار کرده بودند که با نداي دوست شهيد خود که از دنياي شهادت صلا‌مي‌دهد، مست و عاشقانه رهسپار مي‌شدند. راهي راه بي انتهاي شهادت مي‌شدند و چه راهي از شهادت بهتر و به صراط مستقيم نزديک‌تر؟
خدايا! خود آگاهي. مي‌داني. مي‌شنوي. مي‌بيني. همه چيز را، همه کس را، پس مرا ببخش.
من گناهکار را عفو کن. همانطور که بندگان مخلصت را بخشيدي و لياقت شهادت را نصيب آن ها نمودي.
تو مهرباني؛ پس نمي‌گذاري که بنده‌ي حقيرت به گناه آلوده شود. پس مرا به جايي مرسان که به بندگان شهيدت حسادت کنم، حسادت بد گناهي است.
هفته ي شهدا – سال۷۶
اون موقع سلمان ۱۵ سالش بود

2 Comments:

  1. سلام
    خيلي جالب بود مخصوصا عكساتون.
    بازم ميام حتما………

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *